ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شادی خونه ما

مهد كودك

گفته بودم كه ماماني سرم شلوغ شده، به خاطر تاسيس آتليه اي كه مدت ها ذهنم رو مشغول كرده بود و بالاخره عمليش كردم. البته با كمك بابايي و همكاري شريك و دوست خوبم باران. تقريبا از شنبه قبل كه مامان جون اومد تهران تا يه هفته پيشمون باشه تا به كارهامون برسيم شما رو مي برم مهد. مامان جون اون هفته دو سه بار با شما اومد مهد و من رفتم سراغ كارهام. به جز مهد تقريبا روزي دو سه ساعت با مامان جون تنهات مي ذاشتم البته دو روز به چهار پنج ساعت رسيد. خدا رو شكر الان خيلي بهتر شدي. اما در مورد مهدت بگم كه از خوش شانسي ما كه دلمون نميومد شما رو دست غريبه ها بسپاريم دختر خاله بابايي كه خانم فوق العاده مهربوني و مسول خانه اسباب بازي شاهينه، قبول كرده مسوليت شم...
13 آبان 1392

شروعي دوباره

اول عذر تقصير از گل دخترم به خاطر تاخير طولاني' واقعا شرمنده عشقم اين روزها واقعا درگير بودم هم ذهني و هم جسمي، وگرنه خودت ميدوني كه تو اين دنيا هيچ چيز و هيچ كس برام از تو مهمتر نيست عشقم. اما قول مي دم همه اتفاقات رو برات بنويسم بدون هيچ كم و كاست. اول از واكسن يك سالگي بگم كه سر وقت زديم و خدا رو شكر شما هيچ حساسيتي بهش نشون ندادي و اين واكسن ، يكي از بهترين واكسناي زندگيت بود. خبر بد اينكه حدود يك ماه پيش، دقيقا همون شبي كه ماماني و بابايي مي خواستيم بريم كنسرت حريق خزان عليرضا قرباني شما مريض شدي و تب خيلي شديدي كردي و هرچي برات شياف گذاشتم و پروفن دادم و پاشوره ات كردم خوب نشديتو تب شديدي داشتي و منم كه اعصابم ريخته بود بهم تصميم گرف...
13 آبان 1392

شكوه يكسالگي

در تاريخ چهارده شهريور نود و دو يه جشن خودموني براي شما گرفتيم. از مدت ها قبل براي اين روز برنامه ريزي كرده بوديم و چندين بار منوي غذا و محلش رو تغيير داده بوديم و در نهايت قرار شد مهموني رو خونه پدري بابامحسن بگيريم و مادر جون كلي زحمت كشيد و خونه تكوني كرد و هر كاري كه سر تزيينات دلمون مي خواست از قبيل سوراخ كردن پرده و پونز زدن در و ديوار انجام داديم، تازه دكور خونه رو كلي تغيير داديم و دست آخر خونه رو به هم ريخته گذاشتيم و رفتيم اما مادرجون در تمام مراحل مشوقمون بود هم كلي تشويقمون كرد، هم كلي ذوق كرد و البته كلي خسته شد. و من به عنوان يك عروس قدر شناس در اينجا كلي از ايشون تشكر مي كنم. و البته بابت پخت كشك و بادمجون خوشمزشون كه هركي خو...
24 شهريور 1392

از اين به بعد تو هستي

تا قبل از اينكه وارد ماه شهريور بشيم هروقت از زماني كه توش بوديم، همون موقع سال قبلش صحبت ميكرديم تو نبودي و مثلا مي گفتيم پارسال اين موقع ارغوان داشت تو دل ماماني لگد ميزد يا مثلا پارسال اين موقع ها ارغوان تازه دويست و پنجاه گرم بود.   اما از دوازده شهريور ساعت يه ربع به دوازده به بعد تو ديگه هستي، ديگه هروقت از سال قبل حرف بزنيم توهستي، اصلا ديگه همش تو هستي. تو هستي و ايشالله با يه عمر پربركت و طولاني هميشه خواهي بود. شما تموم هستي مامان و بابا، كه شدين روشني خونه و چشم و دلمون ديگه تو تموم اتفاقات زندگيمون هستي. شهريور ماه توست، اولين ماهي كه براي دومين بار تجربه اش كردي و حالا مي تونيم بگيم كه شما چهار ف...
24 شهريور 1392

مشق تو براي راه رفتن

اين روزها تو در تلاش براي راه رفتن و چهار دست و پا نرفتني. بر سر يه دو راهي سخت كه آيا از توانت براي راه رفتن استفاده كني و با پاهاي باز و قدم هاي آروم گام برداري يا اينكه چهاردست و پا بري و صداي تلپ تلوپ از خودت در بياري و در عوض سريعتر به هدفت برسي. من اگه جاي شما بودم راه اول رو انتخاب ميكردم چون هم ديگه مجبور نبودم دست هام رو محكم بكوبونم زمين و هم سر زانوهام از سفتي زمين درد بگيره. اما خوب چه عجله ايه؟ به قول آقا جون حالا قراره تا هشتاد سالگي راه بري ايشالله، چه اصراريه. در هر حال گويا اين روزها ما شاهد آخرين چهار دست و پا رفتن هاي دختر كوچولويي هستيم كه گاه و بي گاه بدون اينكه انتظارش رو داشته باشيم از بغلمون سر در ميار...
24 شهريور 1392

سالروز زميني شدن تموم زندگيم

ارغوان نازم سال پيش تو اين موقع ها حدود بيست و پنج دقيقه شده بود كه تو پا به دنياي ما گذاشته بودي و بال هاي قشنگت رو جا گذاشته بودي تو آسمون آبي بالاي سرمون. تو اين لحظه ها من محكم بغلت كرده بودم و از حس شيرين مادر شدن سرشار شده بودم. و تو با اون لبهاي قشنگت مشغول شير خوردن بودي و من خنده از رو لبام نمي رفت. تو شير ميخوردي و من گريه مي كردم، گريه از سر شوق. و من چه در اين روز خوشبخت شدم كه خدا بهترين نعمتش رو بهم هديه داد. ارغوان عزيزم، تموم هستيم، تو كه نفسم به نفس هات بنده، تو كه اگه بخندي همه دنيام مي خنده. و خدا نكنه كه يه قطره اشك از چشمهاي قشنگت سرازير بشه، كه اگه بشه تموم زمون و زمان زندگيم بهم مي ريزه عاشقونه و با تموم وجودم دوس...
12 شهريور 1392

ارغوان و راستین

ارغوان من قطعا راستین اولین همبازی شما نیست اما  به طور قطع اولین حقیقتا همبازی شماست، چرا که شما دوتا یه مدت طولانی بدون اینکه همدیگر رو اذیت کنید با هم بازی می کنید و من عاشق بازی کردن شما دوتا با هم هستم. البته باید اعتراف کنم که شما اگر هم نخوام بگم همیشه اما اکثر اوقات به راستین زور میگی و چندین بار دیدم که حتی راستین مثل یه جنتلمن واقعی در مورد شما کوتاه اومده. اولین باری که رفته بودیم خونه شون شما دوتا خیلی قشنگ چهار دست و پا دنبال هم راه افتاده بودین و تو کل خونه شون سرک می کشیدید و خیلی با مزه هر وقت به یه دو راهی می رسیدین ، هر کدومتون از یه مسیر می رفتین  و بعد از یکی دومتر وایمیستادینو به پشت سرتون نگاه می کردین و د...
6 مرداد 1392

این تاپیک فقط عکس

                         انقدر اذیت کردی که مامان کردمت تو زندان، اما شما همچنان داری به فعالیتت ادامه میدی.                                  ادامه عکس ها در ادامه مطلب     ارغوان در حال آماده شدن برای بیدار کردن بابایی                             ...
6 مرداد 1392

تولد دو رقمی

دوازده تیر هزار و سیصد و نود و دو   (تاریخ مطلب متعلق به ویرایش مجدد و گذاشتن عکس می باشد) ارغوان قشنگم ده ماهه شدنت مبارک. دیشب یه تولد کوچیک برات گرفتیم. یه تولد چهار نفره با من و شما و عمه زهرا و بابا محسن که زحمت کیک رو هم عمه جون کشیده بودند.  تولد ده ماهگی شما با تولد عمه جون یکی شده بود. ایشالله هردو تون صد و بیست ساله بشید. چقدر زود ده ماه گذشت. چقدر زود داری بزرگ میشی، واقعا به یک چشم بر هم زدن. البته وزنت از شش ماهگی تا حالا فقط صد گرم بیشتر شده، یعنی نه کیلو و صد گرم شدی و البته من می دونم که همه اینها به خاطر در آوردن دندوناته و شما الان صاحب هشت مروارید قشنگ تو صدف دهان قشنگت ترت هستی. قدت هم ه...
6 مرداد 1392

تولد عمه جون

دوازده تیر هزار و سیصد و نود و دو    زهرای عزیزم، خواهر خوبم تولدت مبارک. پریشب تولد عمه جون بود. ایشالله صد و بیست سال زنده باشه و همش برای شما چیزای قشنگ بخره. ما به دعوت عمه جون برای شام رفتیم برج میلاد. واقعا خیلی خوش گذشت و مطمنن به شمام همینطور چون تو فضای باز بود و هروقت حوصله ات سر میرفت می بردیم می چرخوندیمت. برای اولین بار دادیم رو صورتت نقاشی بکشند. خانم نقاش مهربون شما رو شیبه یه موش کوچولوی خوردنی کرد. انقدر ناز شده بودی که هرکی میدیدت می گفت وای چه موش نازی... اینم از خاطره یه شب خوب به افتخار عمه جون.                  &nb...
6 مرداد 1392